على اكبر دهخدا

1312

امثال و حكم ( فارسى )

گريهء زن مكر زن است . رجوع به : گريه دام . . . ، شود . گريه كردن هم دل خوش ميخواهد . گزاف از خرد يافته كى سزد كه نشناسدش چشم تو نيك و بد . . . ) فردوسى . گزافه است بريدن زران شير كباب گزاف باشد با دولت تو كوشيدن . . . ) ازرقى . گزافه نه بردارد اين روزگار بدانگونه او كشته شد خوار و زار . . . ) فردوسى . گز نكرده پاره مكن ( يا ) مبر . تمثل : وى نخست ببريد و اندازه نگرفت . ابو الفضل بيهقى . بريدى تو ناكرده گز جامه را * نخواندى تو پايان شهنامه را . مرحوم اديب . نظير : قدر ثم اقطع . رجوع به : آب نديده . . . ، شود . گزيدهء حسد را كه داند فسون نهفته است آتش به سنگ اندرون . مرحوم اديب ؟ گزيدهء مار را افسون پديد است گزيدهء جهل را كه شناسد افسون . ناصر خسرو . گزى مطبخ به از صد گز طويله . رجوع به : آفتابه لگن شش دست . . . ، شود . گستاخى كند از دوست دشمن مباش اى بت چنين گستاخ بر من * كه . . . ) ويس و رامين . گشادبازى . گشادباز . فراخ‌روى . اسراف . مسرف . دست بباد . از گشادبازى مصطلح در بازى نرد مأخوذ است . نظير : شكم به آب زن . گشاد دست بىابرو گشادن بود با استخوان لوزينه دادن . امير خسرو دهلوى . گشاده آنگهى گردد همه كار كه سختى بيش او را بند و مسمار . ويس و رامين . نظير : تا پريشان نشود كار بسامان نرسد . و رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود . گشاده‌دست شوى چون گشاده دارى در گشاده‌دست شوى در جهان بامر و به نهى . . . ) رضى الدين نيشابورى . گشاده‌دلان را بود بخت يار . . . انوشه كسى كو بود بردبار . ) فردوسى . گشاده‌زبان و جوانيت هست سخن گفتن پهلوانيت هست . فردوسى . گشاده سليح و گسسته كمر سوى شاه تركان نهادند سر . . . ) فردوسى . در جاى ديگر تنش جاى ديگر دگر جاى سر . . . ) فردوسى . گشاده شد آنكس كه او لب ببست . . . زبان بسته بايد گشاده دو دست . ) فردوسى . گشايد بند چون دشوار گردد بخندد شمع چون بيمار گردد ( تو صابر باش در غم روزكى چند * نماند هيچكس جاويد در بند . . . )